تبليغاتX
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد...







دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد...

...

دلم گرفته... خیلی... از خودم، از دنیا، از خدا! حس می کنم وایسادم گوشه ی دنیا! دلم میخواد زانوهامو بغل کنم و تا آخر دنیا گریه کنم! حس می کنم... آدم خیلی بدی ام... آدم بی لیاقتی ام... لیاقت محبت و توجهو ندارم... همه آدمای دوروبرمو بدون اینکه بخوام، می رنجونم... ناراحتشون می کنم... طناب دار رو خودم میندازم گردن خودم... همه چی رو می بازم...

دلم گرفته... خیلی گرفته... ای کاش آدم بهتری بودم... ای کاش از اول، بهتر بودم!

یا از اول اصلا نبودم!

پ.ن.1: حس میکنم آسمون سیاه شده! همه چی سرده! وحشتناکه... حس مرگ دارم! مرگ تدریجی...

پ.ن.2: روزای خوب کجا رفتن؟! چرا دیگه هیچی مثه اون روزا نیست؟! چرا هرچی پیش می ریم بدتر میشه؟!

وایسا دنیا! من می خوام پیاده شم...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 15:40 توسط مریم پورعباس |

دعایم کجاست؟!

دلش شکسته بود، و در ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.

او نمی دانست که دعایش پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده است. نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت. روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد: پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد، رفت تا راه را به دعایش نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. تا به چهارراه آسمان رسید چراغ آن سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه با هم رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف ها کم کم آب می شود. شب ذره ذره آفتاب می شود.

و دعای هر کسی رفته رفته در راه رسیدن به او مستجاب می شود...


پ.ن.1: کسی می دونه من چه مرگمه؟؟؟

پ.ن.2: کسانی که خطاهای دوستانشون رو نمی بخشن چه جوری جرأت می کنن از خدا تقاضای بخشش کنن؟

 

+ نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 20:49 توسط مریم پورعباس |

میخواهم بدانم!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری...

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی؟!

"سهراب سپهري"


پ.ن.1: میخواهیم بنویسیم! اما جرأت سر بلند کردن جلوی دوستان را نداریم!

پ.ن.2: یه سوال اساسی: چرا وقتی بعضی آدما رو یه خرده تحویل میگیری جو میگیرتشون و فکر میکنن کی هستن؟؟؟!!! هان؟!


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 16:35 توسط مریم پورعباس |

یادمان بماند!

یادمان باشد که

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"

مقداری خرد پشت "چه میدونم"

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره"

وجود دارد.


پ.ن.1: به دلیل سرشلوغی های بسیار زیاد و مخصوصا یه اسباب کشی نفسگیر و طولانی و در دسترس نبودن نت, مدت زیادیه که فرصت نکردم چرت و پرتامو اینجا بنگارم!

پ.ن.2: از وقتی اونی که ناخواسته مهم شده! بهم گفت ازم خسته شده, هیچ انگیزه ای واسه نوشتن ندارم! نمیدونم چرا فضای بلاگفا برام سرد و بی روح شده! رنگم زرد میشه وقتی میخوام نام کاربری و رمز عبورو بنویسم!

پ.ن.3: وقتی یه مدت طولانی نمینویسم دیگه از نوشتن میترسم! آاااه... خدای من!

پ.ن.4: دلم واسه همه دوستای قدیمی تنگ شده... خییییلی!

+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 0:23 توسط مریم پورعباس |

آااه...خدای من!

پ.ن.: برداشتتون از این عکس چیه؟


+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 23:17 توسط مریم پورعباس |

ای دل مستمند...


دل دردمند من، تو را به خدا قسم، سوز محبت را پنهان بدار، و نزد هر رهگذری زبان شکایت باز مکن.

آن کس که اسرار قلب را بر زبان آرد نادان است. زیرا هیچ چیز... برای عاشق بهتر از سکوت نیست...

ای قلب، تو را به پروردگارت سوگند، اگر کسی از دردهای درونی پرسش کند، خاموش باش...

ای قلب، اگر از دلداده ات پرسند، بگو دیگری را در کمند محبت آورده، بعد هم قرار و آرام گیر...

ای قلب، تو را به خدا قسم، سوز درونی خود را پنهان بدار و بدان که همان درمان سبب بیماری تو خواهد بود...

ای قلب، تو رنج و آزردگی را آشکار مکن و اگر دریاها به خروش آیند یا فلک واژگون گردد، تسلیم و رضا را پیشه خود ساز...

(برگرفته از کتاب دلنوشته ها، اثر جبران خلیل جبران)


پ.ن.1: ...

پ.ن.2: حالا دیگه چی بگم؟!


+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 0:49 توسط مریم پورعباس |

شکننده!


سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست

خدایا... در سرای ما چه بشکن بشکنه امشب!!!



پ.ن.1: چند سال پیش استاد فرهیخته ای داشتم که همیشه می گفت: "واسه کسی بمیر، که واست تب کنه!"

اون موقع که این حرفو می زد، با خودم فکر می کردم که چقدر خودخواهانه! مگه عشق و علاقه معامله ست؟؟!!

اما حالا... واقعا به حرفش رسیدم!

امروز به این نتیجه رسیدم که: قلبت رو فقط بده دست کسی که لیاقتش رو داشته باشه! کسی که معنی محبتو بفهمه! کسی که حداقل دربرابر عشق و اخلاصت اظهار خستگی و دلزدگی نکنه! کسی که احساست رو بفهمه و قدرشو بدونه! کسی که...

پ.ن.2: واقعا به نتایج بالا رسیدم؛ اما چه کنم که دلم رضا نمیده! دلم باهام راه نمیاد! نمیتونم دل بکنم! یکی بگه من چی کار کنم؟ یکی منو راهنمایی کنه...

پ.ن.3: حانیه درست نوشته بود: "کسی که دوستش داری، دوستت نداره! . کسی که دوستت داره، دوستش نداری! اگه یکیو دوست داشته باشی و او هم تو رو دوست داشته باشه، بینتون جدایی میفته و هیچ وقت به هم نمی رسید؛ مثل دو خط موازی!"

پ.ن.4:  آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

    گردون ورق هستی ما درننوشتی

    گرچه هجران ثمر وصل برآرد

    دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی...

+ نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت 3:11 توسط مریم پورعباس |

هیچ وقت خداحافظی نمی کنم!

سمانه راست میگفت!

وداع!

حتی از اسمش هم می ترسم!

همیشه ازش فرار میکنی! همیشه میذاریش واسه لحظه ی آخر! انگار که همیشه وقت هست! اما...

به قول قیصر: "ناگهان چقدر زود دیر می شود!"

قطار داره میرسه به ایستگاه تهران! ساعت 12 ظهره! لیلا با نگرانی وارد کوپه میشه و انگار عجله داره که زودتر آماده بشه! بهش میگم: "کی میرسیم؟ هنوز که خیلی مونده! چرا اینقدر هولی؟!" میگه:‌ "ساعت 1 میرسیم تهران!‌"

و من، انگار که یه سطل آب یخ روی سرم خالی شد! یعنی فقط 1 ساعت مونده؟؟؟!!!

چرا؟! چرا همیشه اینقدر زود میگذره؟! من هنوز...

یه عالمه حرف نگفته دارم! یه عالمه دلتنگی که هنوز از دلم پاک نشده! اما انگار هرچقدر که این ساعت به 1 نزدیکتر میشه، این دلتنگی بیشتر میشه! برای معشوقی که ساعت 1 ازش جدا میشی! روشنگر! معشوق روشنگری...

تابلوی بزرگراه آزادگان رو از پنجره میبینم! چه رنگ سبز زشت و زننده ای! پشت به تهران میکنم! نمیخوام این لحظه ها تموم بشه! بغضم رو قورت میدم و به هم کوپه ای هام میگم: "چقدر دلم واسه تهران تنگ شده بود!!!" انگار میخوام دلم رو خفه کنم! نمیخوام فریادش رو بشنوم! میزنم توی دهنش و...

بلاخره قطار می ایسته! و قلب من نیز هم! تمام بدنم یخ کرده! تو رو خدا اینجوری نرو! همیشه تو اول میری! و من همیشه مونده و منتظرم! دلم داره میترکه! برگرد! بیا برگردیم مشهد! بیا برگردیم...

لال شدم! از شدت بغض، نمیتونم حرف بزنم! نمیتونم ازت خداحافظی! هنوز هم نمیتونم اون کلمه رو به زبون بیارم!  "وداع"!

از کنارت رد میشم و منتظرم تا تو بیای پیشم و بگی! شاید تو جرأت گفتن اون کلمه رو داشته باشی! اما انگار...

دلم میخواد با تمام وجودم در آغوش بگیرمت و بهت بگم که چقدددررر دوستت دارم دوست روشنگری ام! دلم میخواد بهت بگم غم دوریت یه بغض بزرگه توی گلوم که هنوز هم با هیچ گریه ای تموم نمیشه! دلم میخواد بهت بگم منم روشنگری ام و روشنگری می مونم؛ مثل خودت تا ابد!

اما هیچ کدوم از این "دل خواستن ها" اتفاق نمیفته و باز هم دیر شده و باید برم! باید بری!

"تا نگاه میکنی وقت رفتن است..."

با تمام حسرتم نگاهت میکنم و توی دلم میگم:

" به امید دیدار دوست روشنگری ام! دوستت دارم...!"

و باز هم دلتنگی...


"حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی،
وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش ازآنکه با خبر شوی،
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود!
آه...!
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود           
                       دیر می شود..."     
    
+ نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 23:45 توسط مریم پورعباس |

مشهدالرضا...

گذشت...

چه گذشتنی!

با تمام سختیهاش دلتنگشم!

چقدددررر زود گذشت!

انگار همین چند ساعت پیش بود که کنار مجسمه ی قرآن توی راه آهن منتظر همسفرام بودم و اندک اندک "جمع مستان" می رسیدند...

"جمع مستان"...

وااای که چقدر دلم میخواد به همشون بگم که چقدر دوستشون دارم! چقدددررر دلم میخواد همیشه کنارشون باشم و یه روشنگری بمونم! ای کاش این سفر هرگز به پایان نمی رسید...

همیشه یادآوری لحظه ها و روزهای قشنگ، آدمو دلتنگ میکنه!

شب رفتن، توی قطار، من و حورا و مهسا و سارا و حانیه و غزاله...

چقدددررر خوش گذشت غزاله! ولی تو منو نبردی! باید یه سفری باشه! باید یه سفری باشه تا باز هم بازی کنیم و منو ببری! جا نزن! راستی، قول میدم این دفعه با لبِ تابِ همایونیِ پربارتری بیام!!! ;-) 

چقدددررر دلم میخواد باز هم اعصابم از دست "عسلم، عسلم.." گفتنهات خرد بشه حانیه!

وااای که چقدددررر دلم میخواد بازم با اون تیپ توی طبقات هتل 54 ستاره مون بالا و پایین برم و به اتاقای همسفرام سر بزنم!

وااای که چقدددررر دلم برای گپ زدن باهات تنگ شده زهرا! چقدددررر حس حمایتت توی اون روزا و مخصوصا روز آخر بهم کمک کرد و بهم انرژی داد! وااای که چقدر خوش سفری زهرا! دلم برات تنگ شده زهرا...

دلم تنگ شده واسه سرشلوغیهام! نمی دونید چقدددررر لذت می بردم وقتی می دیدم که همسفرام خوشحال و راضی هستند و بهشون خوش میگذره! نمی دونید چقدددررر باعشق برای همشون کار میکردم! من خسته ی کار نشدم! نمی دونید چقدددررر همه ی این روشنگریا رو عاشقانه دوست دارم...

هم اتاقیهام! بیاین با هم یه سفر دیگه بریم! قول میدم این دفعه تا خود صبح باهاتون بیدار بمونم و twilight ببینم و نقدش!!! کنم! قول میدم دیگه بخاطر خستگیام گریه نکنم و بخاطر سروصدا باهاتون دعوا نکنم! قول میدم جلوی در حمام رو خیس نکنم! فاطمه قول میدم سرت غر نزنم و از اتاق بیرونت نکنم! این دفعه تا هر وقت که خواستی باهات بیدار می مونم و گپ میزنم!

زهرا چراغ آنتیک حمام رو هیچ وقت فراموش نمیکنم! چراغش رو خاموش نکن! بذار نورش بیدار نگهمون داره! 1ساعت تا اذان مونده! باید بریم حرم...

حرم! حرم! حرم! باب الجواد! بوی عطر دعاها و سلامهاش هنوز به گوشم می رسه...

السّلامُ علیک یا ابن موسی، السّلامُ علیک ایها الرّضا، السّلامُ علیک ای حضرت عشق...

گرچه هوا سرده، اشکام گرمش میکنه! حتی حالا که فرسنگها از در خانه ات دورم...

آقای من، ازت ممنونم که این حقیر روسیاه رو به حرمت راه دادی؛ ممنونم که نوازشش کردی؛ ممنونم که مثل پدرت امیرالمومنین، این سائل رو ازدر خونه ات نروندی...

الایها الامام الرئوف! گدای در خونه تم! تا همیشه! گدای عشق و معرفتی که تو بهم ببخشی...

آقا، این دو گوهر رو به این سائل ببخش! مثل پدرت علی (علیه السّلام) در نماز!

آقای من، مولای من، ایهاالرئوف؛ سائلم! سائل! کمکم میکنی؟

السّلامُ علیکَ یا علی بن موسی الرّضا...

+ نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 23:15 توسط مریم پورعباس |

سفر عشق...


امشب، شنبه، قراره انشاالله برم مشهد.

خیلی خوشحالم.

خیییلی...

بعد سالها، دارم می رم زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام). نمی دونید چقدر خوشحالم! نمی دونید!

دلم داره مثل کبوترای حرمش پر می زنه! هنوز نرفته، وقتی بهش فکر می کنم، از خوشحالی گریه ام می گیره...

وااای خدای من! انگار دارم خواب می بینم!


مگذار مرا دراین هیاهو، آقا 

تنها و غریب و سربه زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی 

تکرار قشنگ بچه آهو آقا...


پ.ن.: قابل نیستم؛ اما دعاگوی همتون هستم. :-)


+ نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت 1:6 توسط مریم پورعباس |